اینجا کلیک نکنی ضرر کردی
عاشقانه : بانو
چه قدر دزدیدن نگاه
از چشمان تو
لذت بخش است .
گویی تیله ای
از چشمم به دلم می افتد .
بانو !
با مردی که تیله های
بسیار دارد
می آیی ؟
چطوره ؟
به نظر من که محشره . شاید به خاطر خاطره ی قشنگیه که باهاش
دارم
اسم شاعرش رو نمیگم تو کفش بمونی
در آینده هم از شعراش می نویسم
خودش میدونه که اینو برای کی نوشتم . پس تقدیم به خودت
اینم ویکتوریا

نوشته شده توسط احسان در روز سه شنبه 2 مهر ماه سال 1387 ساعت 03:13 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
عاشقانه : شروع
شروع می کنم
به نام خدا نه!
به نام هیچ کس.
شاید که روزی ...
به نام کسی...
تمامش کنم
نوشته شده توسط احسان در روز چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387 ساعت 03:16 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
عاشقانه : مسافر من
ای مسافر ! ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار !
از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را
چراغان کنم
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را...
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم . . . فراق صاعقه وار را بر نمی تابم . . .
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز. . . آرام تر بگذر. . .
وداع
طوفان می آفریند . . . اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران
هنگام طوفان را که می بینی . . .!!! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری . . . !
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است . . .
ای پرنده ! دست خدا به همراهت . . .
دست خدا به همراهت
. . .
نوشته شده توسط احسان در روز دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387 ساعت 1:40 PM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
عاشقانه : سیب
می دونم که این شعر سیب رو خیلی هاتون ، خیلی بار خوندید . ولی چون خیلی باهاش حال می کنم و می دونم که خیلی های دیگه هم باهاش حال می کنن می نویسم . چطوره ؟
تو به من خندیدی
ونمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتو رفتی
وهنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت؟!
نوشته شده توسط احسان در روز پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387 ساعت 00:11 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
عاشقانه : زخم زبان
ز بس زخم زبان خوردم ، دهان از گفتگو بستم ؛ در دل را ز نومیدی به روی آرزو بستم
به عهد سُست او از دست دادم زندگانی را ، سزای خویش دیدم که پیوندی به مو بستم
نهان کردم به خلوتگه دل ، گنج غم او را ؛ بر این ویرانه خاموش ، راه جستجو بستم
ز بس با نامرادی خو گرفتم من ، به روی دل در امید را با دست خویش از چارسو بستم
به امیدی که اندازد نظر بر جان بیمارم ، نگاه دردمند خویش را در چشم او بستم
چو پایم را بُرید از کوی خود ، دست از جهان شستم
چو نامم را به خواری برد ، چشم از آبرو بستم
وفاداری همینم بس که با نومیدی از عشقش
وفا را صرف او کردم ، امیدم را به او بستم
نوشته شده توسط احسان در روز شنبه 14 مهر ماه سال 1386 ساعت 02:27 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
عاشقانه : می خواهم در آغوشت بگیرم
چه زیبا باشی و چه زشت
چه تردید داشته باشی و چه برایت مهم باشد
پیش از آنکه فراموشم کنی یا که بمیری
درهایت را برایم بگشا
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
چه روسپی باشی و چه روحانی
چه ضعیف باشی و چه قوی
پیش از آنکه گورت کنده شود
درهایت را برایم بگشا
می خواهم در آغوشت بگیرم
****
چه هراسان باشی و چه دلگیر
یا آنکه کاملا برایت بی اهمیت باشد
پیش از آنکه تمام هستی ات مرا ترک کند
مرا به عزا ننشان
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
حتی اگرآنچه می اندیشم برایت ذرهای اهمیت نداشته باشد
حتی اگر بدجنس باشی
حتی اگر تمام هستی ات
نداند که من وجود دارم
می خواهم بگیرمت
می خواهم بگیرمت
چرا که تو ریشه و منشا من هستی
چرا که توعزیز ودوستداشتنی من هستی
چرا که درون تو
سرزمین مادری من است
میخواهم در آغوشت بگیرم
****
چه افسوس شیرینی باشم
چه بدترین خاطرهات
چه داده و چه فروخته شده باشم
همیشه از آن تو بودهام
میخواهم بگیرمت ...
میخواهم بگیرمت...
میخواهم در آغوشت بگیرم
و خود را در چشمانت بازیابم
می خواهم بگویم که از تو دلگیر نیستم
با آن که عصرهایی از تو دلگیر بوده ام
****
چه احساسات را لعنت فرستاده باشی
و چه مرا نیمه دیگر خود کرده باشی
می خواهم که مرا بفشاری
می خواهم که مرا در آغوشت بفشاری
نوشته شده توسط احسان در روز جمعه 13 مهر ماه سال 1386 ساعت 04:19 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[0]
عاشقانه : الکی
سنگین گذشت لحظه از هم جدا شدن ، این بود انتهای آشنا شدن
ما را به باد سپردند مثل ابر ، دردآور است در دل توفان رها شدن
وقتی دلی برای تو آینه می شود ، انصاف نیست دشمن آینه ها شدن
وقتی سکوت حنجره را فتح می کند ، دیوانگی است فرضیه همصدا شدن
افسوس می خورم که چرا این دریچه ها ، هر روز دلخوشند به رؤیای وا شدن
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ، ایمان بیاوریم به از هم جدا شدن
نوشته شده توسط احسان در روز پنجشنبه 12 مهر ماه سال 1386 ساعت 03:07 AM
پیوند
|
چاپ
|
نظرات
[1]
آخرین مطالب